تبليغاتX
صلت

صلت

یاد آشنایی ها

غر می زنند این و آن

این و آن ِ همان و همین

که حرام اگر بفهمند عشق یعنی چه ؟

 

من از این طرف می روم

یک تار گیسویش ...

بر پیشانی تماشا که این منم دشت ِ حلال تو!

 

به باد برو

تو اهل اخلاق آینه ای عزیزم!

خدا هم خشنود است

گور پدر این آدمیان عجیب نزدیک به پرت و پلا!

پاییز خوش است که می رویم.

 

اما دختر

سیب را چیده اند رندان رهگذر

نگفتی تو چه می کنی؟!

برو خودت را زندگی کن

خواهی خندید،

شادمان خواهی شد!

 

سید علی صالحی

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:10  توسط مهسا بخشایی  | 

 

در انتهای هر سفر
 در آیینه
 دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
 پاپوش پای خسته ام
 این سقف کوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خدای دل
 در آخرین سفر
 در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

حسین پناهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 22:46  توسط مهسا بخشایی  |